در یکی از روزهای گرم و طوفانی تابستان، در کنار دریاچهای توریستی، پردی هفده ساله و برادر کوچکترش ماکنزی، در مرز بین تجربه دوران نوجوانی، یافتن عشق و استقلال یافتن قدم برمیدارند.
دو داستان در هم تنیده که در گذشته و حال تلاقی دارند که روایت روزنامه نگاری جاه طلب و مصمم برای کشف رمز و راز عشقی ممنوعه در یک نامه عاشقانه مخفی از سال ۱۹۶۵ است...
زنی که با قاچاق حیوانات عجیب و غریب و کالاهای غیرقانونی امرار معاش میکند و هم یک اپلیکیشن عرفانی طراحی کرده، پس از وقوع یک حادثه تلخ با مشکلات جدی روبرو میشود.
"گورچا" پیش از رفتن به جنگ، فرزندانش را با صدایی نگران خطاب میکند: «فرزندان عزیزم، منتظر بازگشت من برای شش روز باشید. اگر بعد از این مدت بازنگشتم، دعای درگذشت مرا بخوانید، زیرا این ...