
این فیلم داستان سه دوست است که کارشان فیلمبرداری از مکان های مرموز و ترسناک و سپس قرار دادن آنها بر روی وبلاگشان می باشد. آنها یک روز برای فیلمبرداری به یک انبار در مزرعه ای می روند و وقتی وارد آن انبار می شوند به طور اتفاقی داخل حفره ای می افتند و اتفاقی باور عجیب برای آنها رخ می دهد، آنها به قدرت باور نکردنی دست پیدا میکنند که می تواند با ذهن خود اشیاء را تکان دهند ولی چندی بعد کنترل این قدرت از دست آنها خارج می شود و ...


"زوئی" دختر خانواده "گری استون" از ساکنان سیاره "کاپریکا" تنها شخصی از افراد خانواده است که به خدای یکتا اعتقاد دارد. او تصمیم دارد که به همراه همکلاسی هایش "لیسی" و "بن" به سرزمین "جمنون" فرار کند و فکر میکند که زندگی جدیدی در آنجا در انتظار اوست. او دختر بسیار باهوشی است و توانسته شبیه یا آواتار خود را بسازد. او آواتار خود را در کلوپ مجازی رها میکند و همراه دوستانش سوار قطار هوایی که به سمت "جمنون" میرود میشود. البته "لیسی" به همراه آنها نمیرود. "بن" طی یک ماجرای تروریستی قطار را منفجر میکند و "زویی" و جمعی از مردم در این حادثه تروریستی کشته میشوند. "لیسی" تنها کسی است که در مورد آواتار "زوئی" میداند. او از عینک دنیای مجازی استفاده میکند و به دیدار آواتار "زویی" میرود. آقای "گری استون" ، پدر "زویی" که یک مهندس روباتیک است به این ماجرا پی میبرد و "لیسی" را وادار میکند که او را پیش آواتار "زوئی" ببرد.