
دایلان داگ ، مامور سابق پلیس است که اکنون به عنوان کاراگاه خصوصی مشغول به فعالیت است. کار او مبارزه با موجودات فراطبیعی است که برای افراد و مشتریان او ایجاد مزاحمت می کنند. موجوداتی مانند زامبی ها ، خون آشام ها ، مخلوقات عجیب و غریب و ارواح. او با پیراهنی قرمز ، ژاکتی سیاه ، چشمانی مشکی و با شلوار جین آبی ای که به تن دارد به دنبال هیولایی در شاخه ی فرعی رودخانه لوئیزیانا است و…

یک کشیش کلیسا سعی می کند تا با استفاده از دعا و اعمال مذهبی و حتی توسل به جادوگری دخترکی را که به نظر می رسد روحش توسط ارواح خبیث تسخیر شده است را نجات دهد .اما تمامی کارهای او بی نتیجه می ماند .هنگامی که او ایمان خود را کم کم به بهبود و کارهایش از دست می دهد .جن و ارواح قدرتشان بیشتر شده و به زودی با کشیش و کسانی که سعی در جن گیری داشته اند درگیر می شوند …


دو برادر خون آشام به نام های «استفان» و «دیمن»، که دارای زندگی جاودانه هستند، قرن هاست که میلشان برای نوشیدن خون انسان را مخفی کرده و میان مردم زندگی می کنند. آن ها قبل از اینکه اطرافیان متوجه عدم تغییر سن آن ها شوند، از شهری به شهر دیگر نقل مکان میکنند. اکنون آن دو به شهر ویرجینیا بازگشته اند، همان جایی که به خون آشام تبدیل شدند. استفان پسر شریفی است و خون انسان را به خود ممنوع کرده تا مجبور نباشد کسی را بکشد، اما همواره سعی می کند مراقب اعمال برادر شرورش، دیمن باشد. بعد از آمدن به ویرجینیا، طولی نمی کشد که استفان عاشق یک دختر مدرسه ای بنام «الینا» میشود...