«آلبرت هوگت» (کرامول) بچه خوکي را که مادرش او را «بيب» صدا مي زده، مي خرد و به مزرعه ي سبز و بزرگش مي برد. «بيب» خيلي زود با ديگر حيوانات مزرعه آشنا مي شود و با هوشي که دارد جاي سگ گله ي مزرعه، «رکس» را مي گيرد.
"موریل" روزها را در اتاق خود مشغول گوش کردن به موسیقی و فکر کردن در مورد روز ازدواجش سپری می کند.اما مشکل اینجاست که او هیچگاه یک قرار عاشقانه نداشته.سپس او مقداری پول دزدیده،به تعطیلات می رود،نامش را عوض کرده و دنیایش را دگرگون می کند...