مارکو، مهندس و آنا، معمار، پس از سال ها زندگی مشترک مسالمت آمیز و تولد پسرشان توماسو در بحران هستند. آنا جاه طلبی های خود را برای مراقبت از پسرش کنار می گذارد و به مارکو پیشنهاد می کند که به ایبیزا بروند...
Teresa پس از به قتل رسیدن دوست پسرش مجبور به ترک مکزیک میشود و به اسپانیا میرود. در آنجا او تصمیم میگیرد تبدیل به حاکم مواد مخدر کشور شود و انتقام دوست پسرش را نیز بگیرد...
ویریاتو یک چوپان اسپانیایی می باشد که زندگی ساده ای را می گذراند تا اینکه سربازان رومی به رهبری فردی به نام گالبا وارد روستایشان می شود و مردم را کشته و آنجا را ویران می کنند. پس از این ماجرا سرنوشت او عوض می شود و به فکر انتقام می افتد.