
داستان فیلم در مورد یک زوج جوان به نام تیلور و آلیسا است که در هالیوود زندگی می کنند. آنها توسط گروهی از پرندگان وحشی مورد حمله قرار می گیرند که به طور ناگهانی ظاهر می شوند و شروع به کشتن مردم می کنند. تیلور و آلیسا باید راه خود را برای فرار از شهر پیدا کنند و همچنین بفهمند که چرا پرندگان به آنها حمله می کنند...

اوايل دهه ي ۱۹۸۰. «کريس گاردنر» به سرش مي زند تا کاري را در بورس نيويورک امتحان کند که در آن جا فقط يکي در بين بيست نفر مي تواند روي داشتن شغلي تمام وقت با دستمزدي خوب حساب کند. حتي وقتي همسرش به خاطر اين انتخاب او را ترک مي کند و اوضاع بدتر و بدتر مي شود کريس به اتفاق پسرش دو دستي به رؤيايش مي چسبد...

«آدامز هانتر» (ويليامز) جواني ناآرام است که در يک کالج پزشکي مشغول تحصيل مي شود، اما شيوه ي رسمي و برخورد سرد و حرفه اي پزشکان با بيماران را نمي پسندد و معتقد است که بيماران در رابطه اي اين چنين با پزشکان، بهبود نمي يابند. او پس از اخذ مدرک و شروع طبابت، رابطه ي عاطفي و درمان روحي را نيز با تجويز دارو هم راه مي کند و حتي گاهي اوقات به لودگي براي بيماران روي مي آورد.

مادلین کالیفرنیا، موزه ی تاریخ طبیعی. یکی از نگهبانان امنیتی اخراج شده ی موزه به نام «سام بیلی» (تراولتا)، تصادفاً به یکی از نگهبانان تیراندازی میکند و سپس گروهی از بچههای مدرسهای که برای بازدید موزه آمده اند، و هم چنین گزارش گر تلویزیونی، «ماکس براکت» (هافمن) را گروگان میگیرد. اما حالا «براکت» این ماجرا فرصتی می بیند تا وضعیت شغلی اش را احیا کند…