یک داستان عاشقانه درباره یک دختر نوجوان و عشق او که اتفاقاً یک مرده است. پس از یک سری اتفاقات وحشتناک که او را به زندگی باز میگرداند، این دو برای یافتن عشق، خوشبختی و چند عضو بدن گمشده سفر خود را آغاز میکنند...
دختری برای گرفتن انتقام مرگ برادرش که توسط پلیسهای فاسد به قتل رسیده است، به دنبال عدالت است. او با کمک یک مجرم سابقهدار و همکار سابقش، با یک گروهبان پلیس قدرتمند و تحت حمایت که حاضر به کنارهگیری نیست، روبرو میشود...
داستان در دهههای ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ در هند انگلیس اتفاق می افتد و داستان یک قانونشکن به نام میلر را روایت میکند که در غارتهای خونین، سرقتها و حملات دست دارد ...
کاوشی منحصر به فرد، با کشف یک اسکلت نئاندرتال که به بهترین نحو حفظ شده در ۲۵ سال گذشته است، دریچهای به سوی ظرافت و خلاقیت نئاندرتالها میگشاید و تصورات غلط پیشین را از بین میبرد.
پدری مضطرب به نام لئون، پسر خود را برای کمپینگ به منطقه آپالاچی میبرد. اما در آنجا، یک فرقه محلی دیو جلاد را احضار میکند و پسر لئون ناپدید میشود. لئون در میان مرگ و میرها که هر روز بیشتر میشود، باید با اعضای فرقه و هیولا روبرو شود تا پسرش را پیدا کند.
کمرون، پسری درونگرا، بیحد شیفتهی دایان، همکلاسیاش است. اما ورود ویکتوریا، خونآشامِ همسایه، مسیر عشق او را منحرف میکند. کمرون ناگهان خود را در میان ماجرایی مرگبار مییابد...
یک پیرمرد در حین سوار شدن بر یکی از وسایل شهربازیهای قدیمی و متروکه که گفته میشد جنزده است، جان خود را از دست میدهد. متصدیان شهربازی به جای خبر کردن پلیس، جسد او را در همان محل دفن میکنند و این اقدام هولناک را به جاذبهای توریستی تبدیل میکنند.