استلا گلدشلاگ در طول رژیم نازی در برلین بزرگ میشود. او رویای شغلی به عنوان خواننده جاز را در سر میپروراند، اما در سال ۱۹۴۴ مجبور به پنهان شدن همراه با والدینش میشود و زندگی او به یک تراژدی ناامیدکننده تبدیل میشود.
سرنوشت جهان در آستانه نابودی قرار گرفته است، چرا که ارن نیروی نهایی تایتانها را آزاد کرده است. او با ارادهای پولادین برای نابودی تمام کسانی که الدیا را تهدید میکنند، سپاهی شکستناپذیر از تایتانهای عظیمالجثه را به سوی مارلی رهبری میکند.
این داستان، ماجرای پلیسی سختکوش را روایت میکند که به شکلی مرموز به آیندهای پادآرمانی و ناگوار منتقل میشود. او برای بازگشت به زمان حال، مجبور است در یک تورنمنت مبارزه مرگبار و بیرحمانه شرکت کند و با رقبای خطرناک به نبرد بپردازد.
یک هوی متال کار سر سخت و بامزه که سالها برای رسیدن به موفقیت تلاش کرده بود، در نهایت به هدفش رسید. دلیل این موفقیت، اتفاق عجیبی بود که در کودکیاش رخ داده بود: نیروهای تاریک موسیقی هوی متال از قبر بیرون آمده بودند و او را تحت تاثیر قرار داده بودند.
در یک هرج و مرج جهانی شاهزاده ای قدرت را غصب کرد و وارث ولیعهد را مخفیانه اعدام کرد. ذغال فروش تیان آنیه ناخواسته درگیر این وضعیت شد. در یک مبارزه مرگبار که هم دشمن و هم دوست بود، رازهای تاریخ تیان آنیه و حقیقت مردم شهر لیانگ که در شهر مرده بودند نیز فاش شد و...