
«ناچو» (بلک) مرد جواني است که در صومعه اي در مکزيک بزرگ شده و حالا همان جا آشپزي مي کند. او نقابي به چهره مي زند و شنلي بر دوش مي اندازد تا در مسابقات کشتي کچ محلي شرکت کند و جايزه ي ۲۰۰دلاري اش را ببرد و به کمک آن بتواند براي بچه ها غذاهايي بهتر و براي خودش اعتبار دست و پا کند...

«موريس» (اوتول) و «ايان» (فيليپس) با وجود سن و سال زياد، هنوز هرازگاه نقش هاي کوچکي نصيب شان مي شود و پول اندکی در مي آورند. اگرچه سررسيدن «جسي»، نوه خواهر «ايان» (ويتاکر)، و برخورد اوليه شان چندان به خوبي و خوشي برگزار نمي شود ولي «موريس» بدخلق و عبوس خيلي زود از دخترک خوشش مي آيد و...

این فیلم کُمدی به ما نشان می دهد که عشق، هیچ ربطی به "کامل و بی نقص" بودن فرد ندارد و ممکن است میان هر دو آدمی با هر نوع ظاهر و سلیقه به وجود آید. اَندرسون پس از اینکه دختر رویاهایش را از دست می دهد، خیال می کند دیگر هرگز عاشق نخواهد شد. اما با اصرار بهترین دوستش، به یک پیشخدمت پیشنهاد دوستی می دهد و...