
لورد فرانسه ، سال ۱۸۵۸. « برنادت سوبيرو » ( جونز ) ، دختر دهقانزادهاى است كه با اعضاى خانوادهاش در زندان شهر زندگى مىكند. يك روز « برنادت » هنگام جمع كردن هيزم ، « مريم باكره » ( دارنل ) را در غارى مىبيند. « مريم مقدس » از او مىخواهد كه كف غار را بكند تا به آب شفابخش برسد ...

دختري به نام «نيکيتا» (پاريلو) در جريان سرقت مسلحانه از يک داروخانه، افسر پليسي را مي کشد و به سي سال زندان محکوم مي شود. با شروع دوره ي محکوميتش، يک مأمور مخفي دولت به او پيشنهاد مي کند تا به عنوان تروريست حرفه اي با آنان همکاري کند. «نيکيتا» مي پذيرد و پس از گذراندن دوره هاي آموزشي در زندان، با هويتي تازه آزاد مي شود...