
سال ١٩۴۴، پدر لنکستر مرین کشیش منطقه ای در هلند، توسط سربازان نازی مجبور می شود تا از میان اهالی دستگیر شده شهر یکی را برای مردن انتخاب کند، در غیر این صورت تمامی اهالی کشته خواهند شد. این تجربه تلخ باعث در هم شکستن روح وی و از میان رفتن ایمانش به خدا می شود. سه سال بعد مرین لباس روحانیت را از تن کنده و به عنوان باستان شناس در تورکانا- کنیای فعلی – از مستعمرات بریتانیا در شرق آفریقا سرگرم کار شده است. او قصد دارد تا یک کلیسای دوره بیزانس را از زیر خاک بیرون بیاورد و...


در همین حال که جنگ جهانی دوم شدت میگیرد، تبهکاران سعی میکنند از هرج و مرج به نفع خود استفاده کنند. اما در شهر هستینگز به لطف کارآگاه "کریستوفر فویل" آنها شانس زیادی ندارد. او به مبارزه با بازار سیاه، سوداگری و قتل می پردازد و از طرفی دیگر پسرش "اندرو" که خلبان نیروی هوایی سلطنتی است با دشمن در میدان نبرد میجنگد...

در خلال جنگ جهانی دوم خلبانی گمنام (رالف فاینز) دچار حادثه میشود و در شمال آفریقا سقوط میکند. او که به سبب زخمهای هولناک و شوک روانی نام خود و گذشته اش را به یاد نمی آورد، با نام بیمار انگلیسی به نیروهای متفقین در ایتالیا تحویل داده میشود. در آنجا پرستاری به نام «هانا» (ژولیت بینوش) با اجازه سرپرست بیمارستان او را در صومعه ای در ایالت توسکانی بستری و از او مراقبت میکند...