مهین ۷۰ ساله پس از ، از دست دادن همسر و دخترش تنهایی در تهران زندگی می کند. اما یک روز تصمیم می گیرد برای صرف چای عصرانه به دوستانش ملحق شود و جرقه جدیدی در قلبش پیدا می کند. او با کسی ملاقات می کند که دوباره به او احساس زنده بودن می دهد.
فرانک مولینا، روزنامهنگاری که پس از فروپاشی حرفهاش به صورت ناشناس مخفی شده بود، با پیدا شدن چشمان بریده شده و یادداشتی خونین در پناهگاهش، آرامش خود را از دست میدهد. با افزایش تعداد قربانیان، او مجبور میشود برای افشای هویت قاتل، با آسیبهای روانی گذشته خود روبرو شود.
در دوره هِیئان، آبه سِیمِی گرچه به آموزشهای جادوگری مشغول بود، اما علاقهای به آن نشان نمیداد. این روند تا زمانی ادامه داشت که فرصتی برای همکاری با میناموتو هیرومِسا فراهم شد تا پدیدهای عجیب را رمزگشایی کنند.
یک نویسنده پس از ایجاد یک حادثه مرگبار، با احساس گناه و بلوکه شدن خلاقیت مواجه میشود. او به کشور دیگری سفر میکند و با همسر فرد متوفی دوستی برقرار میکند، اما راز بزرگی را در دل خود پنهان کرده است.
یک دختر تنهای ترک با پسری آشنا می شود که در یکی از شهرهای کوچک فرانسه زندگی می کند. علیرغم اینکه دور از هم زندگی می کنند، آنها بر سر خصیصه های مشترک پیوند می خورند. از طریق چت های آخر شب، آنها به هم نزدیک می شوند و برای یافتن دوستی بر فاصله فیزیکی غلبه می کنند.