
جنیفر نویسنده است که بر روی یک کتاب جدید کار می کند و برای به پایان رساندن آن به مکانی در خارج از شهر می رود.او کلبه ای در خارج از شهر اجاره می کند اما این کار او توجه چند مرد محلی را جلب می کند.آنها به جنیفر در دهکده حمله می کنند.پس از این حمله او که بهبودی خود را بدست آورده شروع به انتقام گیری می کند...

مرد جوانی رابطه ای مخفیانه با زنی سالخورده دارد.او نسبت به همسر آن زن حسودی کرده و تصمیم می گیرد او را به قتل برساند.یک شب که همسر زن در حال خود نبوده و در حال خواب او را خفه کرده و جسدش را درون چاهی می اندازند.به مدت سه سال آنها بطور مخفیانه همدیگر را ملاقات می کردند تا اینکه مردم شروع به سوال پرسیدن کردند...

«پیتر سندزا» (داگلاس) که برای یک مؤسسه ی سری دولتی در زمینه ی تحقیق در موضوع های روانی کار می کند، هم راه پسرش «رابین» (استیونز) مورد حمله ی گروه های تروریستی قرار می گیرد. خیلی زود مشخص می شود که این حمله زیر سر دوست وهم کار «سندزا»، «چایلدرس» (کاساوتیس) بوده که می خواهد با به کار گرفتن قدرت تله پاتیک «رابین» به اهداف خبیثانه ی خود برسد...

اقدام یک ماهیگیر در کشتن یک نهنگ قاتل ماده در حالی که بچهای در شکم داشت، باعث برانگیخته شدن حس انتقام در زوج نر آن جانور میشود. نهنگ قاتل نر به دنبال شکارچی میرود و در این تعقیب از هوش بالای خود برای رسیدن به مقصودش و کشتن شکارچی گناهکار کمک میگیرد. کاپیتان نولان، تصمیم میگیرد با شکار نهنگی موسوم به نهنگ قاتل و فروش آن پولدار شود او باکشتی کوچکش و دو مرد و یک زن به محل زندگی نهنگها میرود و نهنگی را شکار کرده و به عرشه کشتی می آورد غافل از اینکه آن نهنگ ماده بوده و نوزادی در شکم داشته و...