
بلاروس، نزديک مرز لهستان، سال ۱۹۴۳. پسر نوجواني به نام «فلوريا» (کرافچنکو) تفنگي را از زير خاک بيرون مي آورد تا به پارتيزان هايي که، به رهبري «کوساچ»، در جنگل مخفي شده اند، بپيوندد. نيروهاي نازي به منطقه يورش مي برند و پارتيزان ها عقب مي کشند تا خود را براي يک ضد حمله آماده مي کنند.

«سرهنگ جيمز برادرک» (ناريس) و تعدادي ديگر از آمريکايي هاي زنداني پس از هفت سال اسارت در اردوگاه ويتنام، مي گريزند و به آمريکا باز مي گردند. خيلي زود «براداک» همراه با اعضاي يک کميته ي جست و جو به ويتنام مي رود تا بقيه ي آمريکايي هاي «گم شده در عمليات» را از جنگ ويتنامي ها برهاند.

زماني در آينده ي نزديک. سرخ ها به ايالات متحد يورش مي برند و از جمله در يکي از شهرهاي کلرادو کنار يک دبيرستان فرود مي آيند و دانش آموزان و معلمان را دستگير مي کنند. عده اي از دانش آموزان، از جمله «جد اکرت» (سوايزي) و برادرش «مت» (شين)، به سمت کوه ها فرار مي کنند تا گروهي چريکي تشکيل دهند.